تبليغاتX
مهدی میرخوشخو

مهدی میرخوشخو

زندگی زیباست!

بد قولی دولت در پرداخت یارانه شیر

بدهی 300 میلیارد تومانی دولت به صنایع لبنی چرخه‌ای از درد سر را در تولید رقم زده است. صنایع لبنی به شدت تحت فشار دامدارن برای پرداخت بدهی خود هستند، دامداران به ناگزیر دام‌های شیری خود را روانه كشتارگاه می‌كنند.و مسئولان ناگزیرند هر روز وعده بدهند و در برابر عدم تحقق وعده‌ها شاهد تجمع‌های اعتراض آمیز باشند.هشتم مردادماه جاری 30 نفر از نمایندگان كارخانه‌های لبنی سراسر كشور در اعتراض به بدهی معوق یارانه شیر و عدم اجرای یارانه حمایتی از سوی دولت مقابل وزارت بازرگانی تجمع كردند،در آن روز معاون پارلمانی و هماهنگی وزیر صنعت، معدن و تجارت به معترضین قول پرداخت تا 12 مرداد را داد.

اگرچه تا كنون قول دادن‌ها یكی دو بار دیگر تمدید شده است، اما به گفته نمایندگان كارخانه‌ها دارها تا به امروز بیش از 300 میلیارد تومانی پرداخت نشه است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 13:59  توسط مهدی  | 

مطالبی جالب در مورد کودهای شیمیایی

به طور کلی اصطلاح کود یا فرتی لایزر به هر نوع ماده معدنی یا آلی که دارای یک یا چند عنصر غذایی باشد اطلاق می گردد.


به ادامه مطلب مراجعه شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 19:28  توسط مهدی  | 

بدون شرح !

کاریکاتور 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 9:30  توسط مهدی  | 

درس های یك عروسی سلطنتی برای ایرانیان/رضا استادی

حبیب حداد در وبلاگ رضا استادی نوشت: این روزها بازار اظهار نظر درخصوص عروسی سلطنتی جمعه گذشته كه طی آن «پرنس ویلیام » و «كَیت» به عقد و ازدواج یكدیگر درآمدند به شدت داغ است. در این میان برخی چهره های رسمی و دولتی كه احتمالا صرفا از سر كنجكاوی! این مراسم را دیده اند، اظهار نظرهای جالبی درخصوص این مراسم كرده و با یكسونگری كل آن را نفی كرده اند كه جای تامل دارد. طبق آخرین خبرها پخش زنده این مراسم حدود ۲ میلیارد نفر بیننده تلویزیونی در سراسر دنیا داشته است كه قطعا بخشی از آن دو میلیارد نفر  مردم ایران بوده اند. 

بقیه در ادامه مطلب...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 12:17  توسط مهدی  | 

اینم عکس خیزران

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 20:21  توسط علی حسن نژاد  | 

گیاه بامبو یا به زبان گیلکی ( چایی ‛لو له )

گیاه بامبو یا Bamboo Plant

بامبو که در زبان فارسی به نی خیزران شهرت دارد گیاهی است که در دامنه کوه ها و تپه هایی که دارای رطوبت ۶۵ تا ۹۰ درصد باشد روئیده یا کشت میشود .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 12:8  توسط مهدی  | 

باسلام

با سلام خدمت شما بازدید کننده محترم و تبریک سال نو  به همه ایرانیان  ضمن آرزوی موفقیت و سربلندی برای همه شما ُ از این به بعد با مطالب تازه تر و کاربردی تر بر روی وب می آییم و خوشحال می شویم با نطرات سازنده خود  ما را در ادامه کار و پیشرفت وبلاگ همراهی  بفرمایید .
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 20:25  توسط مهدی  | 

آغاز کلنک زنی پروژه سالن ورزشی در روستای پهمدان

سرانجام به همت خیران و مسئولان استان ، شهرستان و روستای پهمدان ، تحولی عظیم در عرصه ورزش منطقه ایجاد شده و در آستانه ولادت باسعادت پیامبر اعظم (ص) مراسم  کلنگ زنی سالن ورزشی واقع در دهستان پهمدان در تاریخ ۳/۱۲/۱۳۸۹ با حضور شهردار ، فرماندار ، و جمعی دیگر از مسئولان استان گیلان اجرا خواهد شد .

 

امیدواریم  که سرآغاز تحولی عظیم در عرصه های دیگری چون فرهنگی ، اقتصادی ، اجتماعی و پیشرفت هر چه بیشتر منطقه باشد.

عکس های مراسم کلنگ زنی و سیر تحولات این پروژه و انشا الله پروژه های دیگر در این وبلاگ در چند روز آینده قابل مشاهده عموم میباشد ، لذا از همه صاحب نظران در عرصه پیشرفت و منتقدان دعوت می شود که با نظرات سازنده خود سهم هر چند کوچک در راستای تعالی این مهم داشته باشند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 17:25  توسط مهدی  | 

بخت بیدار!

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 22:40  توسط مهدی  | 

کوزه کهنه!

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...
چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
 یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
 مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
 مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
 این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 13:58  توسط مهدی  | 

چهل مورد از کم هزینه ترین لذت‌های دنیا

 1-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.
3-  تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
4 -  با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
6 -  بیشتردعا كنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.
8-  هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
9-  لذت عطسه كردن را حس كنیم.
10-  قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
11-  زیر دوش آواز بخوانیم.
12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14-  با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15-  برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته   برنامه‌ریزی كنیم!
16-  از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
17-  برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
18-  مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.
19-  در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20-  گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21-  گاهی از درخت بالا برویم.
22-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23-  گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
24-  بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
25-  وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.
27-  سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
28-  رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29-  وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.
30-  زیر باران راه برویم.
31-  كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..
32-  قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33-  چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34-  اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
35-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
37-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
38-  گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
40-  از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 11:8  توسط مهدی  | 

میلیونر ژاپنی و چشم دردش!

می‌گویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میكند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند
.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی كند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میكند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می‌آید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسكین می‌یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت می‌نماید راهب نیز كه با لباس
نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقه‌ای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می‌پرسد آیا چشم دردش تسكین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و میگوید: " بله. اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته."
مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعكس این ارزانترین نسخه‌ای بوده كه تاكنون تجویز كرده‌ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این كار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلكه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به كام خود درآوری. تغییر دنیا كار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:5  توسط مهدی  | 

سلام

با سلام به شما بازدید کننده ی عزیز به اطلاع میرسانم که درآینده ای نه چندان دور وبلاگ بنده با مطالب جدید جالب و گرافیکی به روز خواهد شد . منتظر باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:23  توسط مهدی  | 

نظر!

از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود

سؤال  از اين قرار بود:


نظر خود را درباره کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید



و جالب اینکه كسي جوابي نداد

چون

در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني  چه؟

در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟

در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟

در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟

و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 18:13  توسط مهدی  | 

پل!

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟....

برادر بزرگ تر جواب داد:  بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 0:23  توسط مهدی  |